بهنام نکویی
شعر .حرف . تئاتر و ...
...
سالی ده بار
در فراق خودت پیر می شوی
حالا آنقدر در فراق خودت گریه کن
که بگویند
جامه ی او
پیراهن یوسف بود !
!! نوشته شده توسط بهنام نکویی
| 20:25 | پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388
•
دستهای تو
اینک دستهای تو
از دریچه ی ماشین بیرون است ،
دور می شوی .
کدام ماشین
کدام دریچه
کدام دست
بود
دستهای تو .
من دست تکان می دهم
تو دور می شوی
و مرا از میان تنهایی ام
می بینی . . .
23/خرداد/88
!! نوشته شده توسط بهنام نکویی
| 22:52 | چهارشنبه دهم تیر 1388
•
پدر، پیکان ، نفت
نمکدان های بی دانه نمک
در فکر شوری نان بودند و
دلش شور می زد
چا قو
برای نانی که قرار بود
تکه تکه شود
و کجایند پدرهایمان که
به دنبال نان
بی نمک رفتند و ...
چاقو بر موی مادران و
نمکدان بر زخم های پسران !
!! نوشته شده توسط بهنام نکویی
| 14:59 | چهارشنبه دهم تیر 1388
•
هندوانه های اعتماد !
پیر کرده است مرا این چرخ و فلک ،
خودش می داند
دیگر
چرخی است که می چرخد!
نه پایی و فلکی که دادش تا آسمان
هفتادوهفتم می فت ،
وقتی
باتوم بر پایش خورده بود .
او گناهی نداشت
فقط
هندوانه ای که خریده بود
قرمز نبود ،سبز بود !
22خرداد
!! نوشته شده توسط بهنام نکویی
| 4:23 | چهارشنبه دهم تیر 1388
•
معمولی
در اتوبوس خلوت خبری نیست ، مردی خسته میگه تهران_اصفهان. یکی مدام
راه میره صندلی ها رو آدما رو منو میشماره که تنهام.مردم معمولی به فیلم دلشکسته خیره
شدن یکی میگه کمش کن ،یکی میگه بلند کن صداشو . و من در دو صندلی برای تو می نویسم
و کم و بلند می شوم !
راه میره صندلی ها رو آدما رو منو میشماره که تنهام.مردم معمولی به فیلم دلشکسته خیره
شدن یکی میگه کمش کن ،یکی میگه بلند کن صداشو . و من در دو صندلی برای تو می نویسم
و کم و بلند می شوم !
!! نوشته شده توسط بهنام نکویی
| 8:59 | چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
•
((جیب های پر گریه))
بادامی ته جیبم بود
شکستمش.
نوزادی در ان گریه میکرد.
در باغچه ام کاشتمش
وحالا
سالهاست خانه ام
پر از جیب های پر گریه است!
( ۱۳۸۸/وقت بهار نارنج)
!! نوشته شده توسط بهنام نکویی
| 15:19 | دوشنبه هفدهم فروردین 1388
•
ماهی سیاه کوچولوم
خواستنی بودی که
می خواستمت
خواستی که
می نخواستمت
!! نوشته شده توسط بهنام نکویی
| 8:41 | پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388
•
---------راز امشب من
هر کس هراسی دارد از این شبهایی که سرد است و ابرها در پی اش.
کسانی دوستش دارند و کسانی نه .
من نمی خواهمش این هراس دیوانه ای که بر آسمانم شکل گرفتست .
این روزها دلم پرواز پرنده ها را می خواهد که ای کاش من هم پرنده ای بودم که
پروازم را در آسمان ، مصرف می کردم ! ، ، ،
بی هیچ هراسی از
اصلاح ،
اُلگو ،
مصرف و
خداحافظ رفیق ها
!! نوشته شده توسط بهنام نکویی
| 8:22 | پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388
•
برای مرضیه و پدران غمگینش
ما پدران و دختران
هیچگاه تو را ندیده ایم !
تو به خانه برنگشته ای!؟
پرنده ها
به سمت شمشاد ها می روند
و
دست تکان می دهند ،
برای مادربزرگ خانه ی ما .
* * *
مادربزرگ خداحافظ
ما پدران و دخترانت
به سمت
شمشادها رفتیم
و تو را هیچگاه ندیده ایم !
تو به خانه بر نگشته ای !؟ . . .
!! نوشته شده توسط بهنام نکویی
| 6:59 | پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388
•
----دستامُ بگیر، فکرکن دستکشم !
----بهم نگاه کن، فکرکن فیلترسیگارتم !
----بهم بخند، فکر کن یه فیلم طنز مُضحکم !
-----تلفنمو جواب بده، فکرکن سوپر تلفنیم !
----من و بُخُور ، فکرکن موسیقیِ غمگینِ تیتراژ یه فیلمم !
----من و بزن ، فکرکن پودر کیکم !
----من و بکش، فکرکن که هنوز نمُردم !
----بهم نگاه کن، فکرکن فیلترسیگارتم !
----بهم بخند، فکر کن یه فیلم طنز مُضحکم !
-----تلفنمو جواب بده، فکرکن سوپر تلفنیم !
----من و بُخُور ، فکرکن موسیقیِ غمگینِ تیتراژ یه فیلمم !
----من و بزن ، فکرکن پودر کیکم !
----من و بکش، فکرکن که هنوز نمُردم !
!! نوشته شده توسط بهنام نکویی
| 4:50 | چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388
•


